چند ماه بعد از اتمام دوران خدمت سربازی و وقتی حس کردم، دیگه خسته از دوران خدمت نیستم. راه افتادم دنبال یک شغل. دقیقا بیست و یک ماه خدمت کردم. بدون یک روز کسری خدمت. شاید پنج یا شاید هم شش ماه! طول کشید تا به چنین احساسی رسیدم که برای کار کردن آماده ام. به شغل های متعددی فکر کردم. و فکر کردم به اینکه چی از زندگیم میخوام. چه مهارت هایی دارم و چه کارهایی میتونم انجام بدم. اوایل ناامید بودم. اون سال ها لیسانسه بودم و میدونستم شاید نتونم هیچ وقت از مدرکم استفاده کنم. همین طور هم شد. بعد از خدمت اکثر
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
دسته ی پیرمردها با احترام به همه پیرمردها و پیرزن هایی که چراغ همه خونه ها هستن. و سایه شون بالای سر همه جوون هاست و حامی جوون ها هم هستن. پیرمردهای بازنشسته به چند گروه مختلف تقسیم میشن. دسته اول پیرمردهایی باشخصیت، تحصیل کرده، خوش برخورد و نسبتا هم ثروتمند و لاغر اندام که از قضی به صورت گروهی ورشی میکنن. در دسته های چهار الی پنج نفری و معمولا ساعات آخر شب و اول صبح توی پارک ها و خیابون ها باهاشون برخورد میکنید. دسته دوم پیرمردهای محله گرد هستن. که من بهشون پیرمردهای خیابونی هم لقب میدم. ای
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی

زندگی یک فیلم مناسب برای افراد بالای 18 سال نیست. زندگی واقعی اغلب به طرز بدی به اتمام میرسد. ادبیات سعی میکند این واقعیت را مستند کند. در حالی که به ما مشخص میکند که هنوز هم میتوانیم با شرافت تحمل کنیم.
- متیو کوئیک، کتاب بارقههای امید
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
حَنا دُختر سلیطه خانواده! بچه گربه ای که به اصرار وارد خونه شد. و میلی به بودنش نداشتیم. حالا شده عزیز همه! منی که ازش فراری و عاصی ام و هر بار که به اجبار و به خاطر جابجا کردنش بهش دست میزنم. میاد کنار دستم میشینه و لوس میکنه خودشو! روبروم میشینه زیر باد کولر و کم کم چشماش گرم میشه، میبنده چشماشو و میخوابه همونجا. گاهی هم با توپ کامواییش بازی میکنه. به دندون میگیره و راه میفته تو خونه. توپ کاموایی شده توپ فوتبالش. به دندون میگیره و میندازه و با دست بازی میکنه باهاش. و همین طور راه میفته تو
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
تقویم تاریخی ایران رو نگاه مینداختم. تا ببینم پدر و مادرم، عموها، مادربزرگ و پدربزرگم تو چه سالی به دنیا اومدن و مقارن با حکومت چه کسی تو ایران بودن. بابا ده سال بعد از سلطنت رضاشاه بدنیا اومده یعنی سال ۱۳۳۳. و عموهای بزرگم تو پانزده سال آخر سلطنت رضاشاه به دنیا اومدن یعنی سال ۱۳۰۸ شمسی. پانزده سالی تو حکومت رضاشاه زندگی کردن. اما مادربزرگ ها و پدربزرگ هام که سال هاست هر چهار نفرشون فوت کردن. چند سال آخر دوره قاجاریه و تو دوره سلطنت احمدشاه قاجار بدنیا اومدن. یعنی حدودای سال ۱۲۹۹ . تاریخی که تو
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
که با یک جفت چکاوک کاکل دار و یه جوجه چکاوک منقار سرخ روبرو شدم. سرو صداشون بدجوری حواسمو از کتاب خوندن به سمتشون جلب کرد. هر سال فصل تابستون شاهد چنین صحنه هایی بودم.گفت و گویی طولانی بین این سه در حال انجام بود. جوجه چکاوک نحیف که توان چندانی برای پرواز نداشت با صدای کم رمقش یه چیزایی میگفت و اون جفت که به نظر میرسید پدر و مادرش ان باصدایی جون دار که کاملا معلوم بود بالغ هستن. نمیدونم چه میگفتن و چی میشنیدن. حدود یک ربع فقط گفت و گوی بین این سه رو که شبیه به آواز بود، خوب گوش دادم.
چند باری ج
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی

سایه درختان همیشه ذهن منو درگیر کرده. سایه هایی که از شاخ و برگ درختان تشکیل میشه و با وزش بادهای ملایم تابستونی به این طرف و اونطرف حرکت میکنن. و از نظر زیبایی شناسی نمره ی عالی دارند و نقاشی سیاه قلم خورشید به حساب میا...
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
بازار سنتی محله های قدیم شهر حس و حال قدیم و دوران کودکیمو با خودش داره. خونه های پیرامون بازار سنتی شهر هم مثل بازار قدیمی هستن. درب ها و پنجره ها رنگ و رو رفته و گاهی هم زنگ زده است. آنتن خونه ها که پشت بام نصب شده کام...بازار سنتی سقفش کهنه و درب و داغونه و قدمت سنگ فرشش برمیگرده به هفتاد یا هشتاد سال پیش. در و دیوار و مغازه هاش بوی کهنگی داره با خودش و نوستالژیکه. برعکس هایپرمارکت که امروزی و شیکه. اما با وارد شدن احساس میکنی باهاش غریبه ای یعنی من اینجور حس می کنم. همه چرخ دستی رو گرفتن و ا
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
به خواب دیدم که منطقه ی ما بمباران هوایی شده و با همه اعضای خانواده توی خونه گرفتار شدیم. شب بود و هوا تاریک. انگار که برق هم نداشتیم. هم داخل خونه تاریک بود و هم بیرون. و ما از شیشه ی پنجره ها در حال تماشای خیابون بودیم...
و با صدای هر انفجار آتش مهیبی همراه با موج انفجار به پا میشه. تا اینکه ناگهان بخشی از خونه ی ما رو هم زدن. همه ما تو زیرزمین خونه پناه گرفته بودیم و در حال تماشای زبانه ی آتش بودیم. و این آخرین صحنه ای بود که به یاد میارم. تو همون حس و حال بودم که همه چیز جلوی چشم های من تمو
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
چرا می نویسیم؟من معتقدم که نوشتن، شرحی از قدرت رهایی است.جان چیور، ژورنالهادرمان چیست، به جز تغییر در دیدگاه؟ مارک داتی، ساحل بهشتمن تنها کسی هستم که میتوانم داستان زندگیام را تعریف کنم و بگویم که معنای آن چیست.دوروتی آلیسون،دو یا سه چیزی که مطمئناً میدانمنوشتن به من کمک کرده است تا بهبود یابم. نوشتن زندگی من را تغییر داده است. نوشتن زندگی من را نجات داده است.از زمانی که شروع به نوشتن کردم، چند بار این کلمات را گفتهام و منظورشان را رساندهام، یا آنها را در دفتر خاطراتم نوشتهام؟ صد بار؟ هزا
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
آشوب دَرون،خاموشی،گرمای هوا و جَنگدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.تمام، ناتمام من!شدت گرمی هوا طوری شده که بعضی ساعات و در بعضی روزها نفس کشیدن سخت شده تو هوای آزاد. هوا گرم نیست رسما این خود جهنمه. آتیش میباره از آسمون. و گرد و خاک تو فضا پراکنده است. کم طاقت و بی حوصله شدم و نمیدونم چطور زمانمو بگذرونم. بی تابم و از درون آشوبم این روزها! شاید دیوونه شدم. هیچ کس نمیدونه این تو چه خبره! اما سعی کردم نشون ندم که چقدر از درون می جوشم. مثل آتشفشانی که از درون گدازه
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی

ویلیام اچ.گاس/ درباره کلمات۷
در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.

تمام، ناتمام من!
کیمیاگران واقعی سُرب را به طَلا تبدیل نمیکنند. آنها جَهان را به کلمات تبدیل میکنند.
- ویلیام اچ.گاس، معبدی از متون
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی