خرید بک لینک

تقویم تاریخی ایران رو نگاه مینداختم. تا ببینم پدر و مادرم، عموها، مادربزرگ و پدربزرگم تو چه سالی به دنیا اومدن و مقارن با حکومت چه کسی تو ایران بودن. بابا ده سال بعد از سلطنت رضاشاه بدنیا اومده یعنی سال ۱۳۳۳. و عموهای بزرگم تو پانزده سال آخر سلطنت رضاشاه به دنیا اومدن یعنی سال ۱۳۰۸ شمسی. پانزده سالی تو حکومت رضاشاه زندگی کردن. اما مادربزرگ ها و پدربزرگ هام که سال هاست هر چهار نفرشون فوت کردن. چند سال آخر دوره قاجاریه و تو دوره سلطنت احمدشاه قاجار بدنیا اومدن. یعنی حدودای سال ۱۲۹۹ . تاریخی که تو شناسنامه شون دیدم. خونه قدیمی پدرمو هم که برادر مادربزرگم براشون ساخته بوده. اون زمان دایی بابا معمار خونه ی مادربزرگم بوده. خونه ای که بیست سال قبل بعد از فروش‌رسانی کوبیدن و نوسازیش کردن.

دوره ی سلطنت رضاشاه که جنوب ایران در اشغال انگلیس بوده و هندی ها تو جنوب کار میکردن. دایی بابا با هندی ها همکار بوده و زبان هندی هم یاد گرفته بوده به خاطر ارتباط با هندی ها. دوران کودکی برامون به زبان هندی حرف میزد. خدابیامرزدش، دایی بابا شاید بیش از سی ساله که فوت کرده.

سَرو جان!

یه زمانی که جهیزیه دخترها رو تو سینی رویی بزرگ خونه شوهر میبردن. و داماد با خَر یا قاطر عروس رو تا خونه اش همراهی میکرده! اونم شب عروسیش. اون زمان مرسوم بوده این رسوم. و الان با اتومبیل و بوق بوق کنان میبرن. تو شهری که ما بودیم. بالش، پتو و تشک عروس و داماد رو هم میبافتن. بین جهیزیه شون میزاشتن. ولی نشنیدم الان همچین رسومی باشه.

درشکه سوار شدن رو هم یادمه دوران بچگی شنیدم از مادربزرگم. زمانی که تو خونه ی قدیمی مادربزرگم زندگی می کردیم. خیلی چیزها شنیدم از بزرگترها. مادربزرگ ظهر بعد از خوردن ناهار برای ما قصه (یا متل به زبان محلی!) میگفت. از همون قصه های محلی قدیمی. که همیشه قصه هاش تو خاطرم مونده. تو اون خونه ی قدیمی که شبستان داشت. یه زیرزمین سرد و نمناک و تاریک بود که بهش شبستان میگفتیم. که تا چند سال بعد از جنگ، وقت قطعی برق میرفتیم اونجا. شبستان مثل کولر خنک بود. اتفاقا تازه کولر گازی های او جنرال وارد خونه ها شده بودن و ما هم یه دونه داشتیم. و یه کولر آبی هم بود. تو شبستون چند حفره داشت تو دل دیواره هاش که به عنوان اتاق هایی برای نشستن ازشون استفاده میشد. و یه دریچه رو به بالا که به عنوان تهویه و برای نور گرفتن داشت. دریچه ای که تو ایوان خونه باز میشد. و توی اون ایوان یه تخته سیاه بود در کنار دیوار و یک تاب! تو ایوان دو تا درب چوبی بود روبروی هم. یک درب به رنگ آبی که اتاق بی بی بود و یه درب سبز تیره که اتاق ما بود. و در وسط ایوان تابی که هنوز هم داریمش. ما از دوران کودکی روی این تاب بزرگ شدیم. ساخت تاب برمیگرده به دوران جنگ ایران و عراق. که بعد از گذشت چهل سال هنوز گوشه ی خونه مونده. میخوام تمام اینا رو بنویسم. که یادم بمونه. بیاناتش رو الان نمیتونم به خاطر بیارم. حافظه ی من ابدی نیست. حافظه ای که به قد سنم عمر میکنه. مینویسم که فراموش نشه. وقتی نه دیگه خبری از اون خونه است و نه پدربزرگی و نه مادربزرگی. همه رفتن!

برچسب: نویسنده: مهسا نجفی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 6:50

صفحه بندی