به خواب دیدم که منطقه ی ما بمباران هوایی شده و با همه اعضای خانواده توی خونه گرفتار شدیم. شب بود و هوا تاریک. انگار که برق هم نداشتیم. هم داخل خونه تاریک بود و هم بیرون. و ما از شیشه ی پنجره ها در حال تماشای خیابون بودیم...
و با صدای هر انفجار آتش مهیبی همراه با موج انفجار به پا میشه. تا اینکه ناگهان بخشی از خونه ی ما رو هم زدن. همه ما تو زیرزمین خونه پناه گرفته بودیم و در حال تماشای زبانه ی آتش بودیم. و این آخرین صحنه ای بود که به یاد میارم. تو همون حس و حال بودم که همه چیز جلوی چشم های من تموم شد.
تو جنگ هشت ساله ی ایران و عراق که جنگنده های عراقی بی رحمانه شهرهای ایران رو بمباران میکردن. و تقریبا هر روز توپخانه ی عراق شهرهای مرزی رو هدف میگرفتن. از خانواده شنیدم که یک بعد از ظهر گرم تابستونی دخترهای همسایه محله قدیممون بعد از شنیدن صدای جنگنده روی پشت بام رفتن و جنگنده دشمن که تو تراز پایین پرواز میکرده، با دیدن دخترها، پشت بام همسایه رو هدف گرفته و دخترای همسایه رو همونجا به رگبار بسته و کشته. و جوری که جای گلوله ها هم روی پشت بام همسایه به جا مونده. و همه این واقعه رو به چشم دیدن. بخاطر همین میگن وقت بمباران هوایی روی پشت بام نرید. و تو مکان امن سنگر بگیرید. البته اینجور حوادث کم اتفاق افتادن...
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی