خرید بک لینک

چند هفته است که قصد دارم، بخشی از رمان بلندی های بادگیر امیلی برونته رو اینجا بنویسم. تنبلی کردم و یا حوصله نداشتم. اونقدر کار ریخته سرم که فرصت خاروندن سرمو ندارم! باید سر فرصت میخوندم رمانش رو. داستانهای عاشقانه رو دوست دارم. ولی نه هر داستان عاشقانه ای رو. داستان عشق کتی به خدمتکار خونه شون که از بچگی باهم مثل دو دوست بزرگ شدن. فیلم بلندی های بادگیر رو هم به تازگی دیدم. فیلم سانسور شده اش رو البته یه جا دیدم. اما سانسورچی خیلی از صحنه های مهم رو هم حذف کرده بود. اما از صحنه هایی که از فیلم تو خاطرم مونده. صحنه ی شکستن صندلی اتاق توسط هیت کلیف بود. هیت کلیف برای گرم کردن کتی صندلی زیر پای خودشو میشکنه تا به عنوان هیزم تو بخاری کلبه ی چوبی بسوزونه! درست زمانی که پدر کتی آقای ارنشا فقیر شده بود و از سفارش هیزم هم ناتوان بود! نمیخوام نوشته م سطحی به نظر برسه و کوتاه. بنابراین بخشی از متن رمان بلندی های بادگیر رو مینویسم.

دﯾﺮوز ﺑﻌﺪازﻇﻬﺮ ﻣﻪآﻟﻮد و ﺳﺮد ﺑﻮد. ﺗﺼﻤﯿﻢ داﺷﺘﻢ آن را ﮐﻨﺎر ﺷﻮﻣﯿﻨﻪ اﺗﺎق ﻣﻄﺎﻟﻌﻪام ﺑﮕﺬراﻧﻢ، ﺑﻪ ﺟﺎی اﯾﻨﮑﻪ از ﻣﯿﺎن ﺑﻮﺗﻪزار و ﮔﻞ و ﻻی ﺑﻪ ﺳﻤﺖ وﺛﺮﯾﻨﮓ ﻫﺎﯾﺘﺲ ﺑﺮوم. ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺎل، وﻗﺘﯽ از ﺷﺎم ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ! (ﺗﻮﺟﻪ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﻋﺖ دوازده ﺗﺎ ﯾﮏ ﺷﺎم ﻣﯽﺧﻮرم؛ ﺧﺎﻧﻪدار، ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺘﺸﺨﺺ، ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮑﯽ از اﻋﻀﺎی ﺛﺎﺑﺖ ﺧﺎﻧﻪ در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد، ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺖ ﯾﺎ ﻧﻤﯽﺧﻮاﺳﺖ درﺧﻮاﺳﺖ ﻣرا ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻨﺞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﺮوﯾﺲ داده ﺷﻮد، درک ﮐﻨﺪ.) ﺑﺎ اﯾﻦ ﻧﯿﺖ ﺗﻨﺒﻼﻧﻪ از ﭘﻠﻪﻫﺎ ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ و وارد اﺗﺎق ﺷﺪم، ﺧﺪﻣﺘﮑﺎری را دﯾﺪم ﮐﻪ زاﻧﻮ زده و اﻃﺮاﻓﺶ ﭘﺮ از ﺟﺎرو و دﯾﮓ زﻏﺎل ﺳﻨﮓ ﺑﻮد و در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻠﻪﻫﺎی آﺗﺶ را ﺑﺎ اﻧﺒﻮﻫﯽ از ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽﮐﺮد، ﮔﺮد و ﻏﺒﺎر ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﻪ ﭘﺎ ﻣﯽﮐﺮد. اﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮه ﻓﻮراً ﻣﺮا ﺑﻪ ﻋﻘﺐ راﻧﺪ. ﮐﻼﻫﻢ را ﺑﺮداﺷﺘﻢ و ﭘﺲ از ﭼﻬﺎر ﻣﺎﯾﻞ ﭘﯿﺎده روی، درﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ دروازه ﺑﺎغ هیت کلیف رﺳﯿﺪم ﺗﺎ از اوﻟﯿﻦ داﻧﻪﻫﺎی ﺑﺮف ﻓﺮار ﮐﻨﻢ.

بلندی های بادگیر

روی آن ﻗﻠﻪی ﺗﺎرﯾﮏ ﺗﭙﻪ، زﻣﯿﻦ از ﯾﺨﺒﻨﺪان ﺳﯿﺎه ﺳﻔﺖ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﻫﻮا ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﺪ ﺗﻤﺎم ﺑﺪﻧﻢ ﺑﻠﺮزد. ﭼﻮن ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ زﻧﺠﯿﺮ را ﺑﺮدارم، از روی آن ﭘﺮﯾﺪم و از ﮔﺬرﮔﺎه ﻋﻼﻣﺖﮔﺬاریﺷﺪه ای ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﻮﺗﻪﻫﺎی اﻧﮕﻮر ﻓﺮﻧﮕﯽ ﭘﺮاﮐﻨﺪه ﻫﻢﻣﺮز ﺑﻮد، ﺑﺎﻻ دوﯾﺪم و ﺑﯿﻬﻮده ﺑﺮای ورود در زدم، ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻨﺪ اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ ﻣﻮرﻣﻮر ﺷﺪ و ﺳﮓﻫﺎ زوزه ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ.

برچسب: نویسنده: مهسا نجفی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 6:50

صفحه بندی