تمام، ناتمام من!
آیفون به صدا در اومد و خواهری از بیرون اومد. شاد و خوشحال هم اومد و همین که از در اومد تو، بوی عطرش پیچید تو تمام خونه. اومد با ظرف ها و اثاثیه ای که برای جهیزیه اش سفارشه و یکراست رفت تو اتاق کنار بقیه دخترها. همه دخترها نشستن دور هم به غیبت کردن و بگو بخند. هشت ماه ایی میشه که خواهرم ن و شوهرش عقد کردن. خودم تو مراسم عقد به عنوان برادر عروس، یکی از شاهدین مراسم خطبه ی عقد بودم. پدر و مادر داماد سر عقد حضور داشتن. اما هیچ کدوم از هفت برادر و خواهرش نبودن. الانم که همه منتظر عروسی هستیم. ولی اینکه چه تاریخی هنوز مشخص نیست.
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی