خرید بک لینک

تمام، ناتمام من!

معمولا برای پیاده روی از مسیر به خصوصی عبور می کنم. مسیری که برای طی کردنش از مکان های مشخصی باید بگذرم. یکی از این مکان ها، خط ساحلی رودخانه است. جایی که در ارتفاع بالاتر از اون یک پارک قرار داره با درختان نخل بارور. که هر ساله شهریورماه و در فصل تابستان پر از خوشه های زرد رنگ میوه ی رُطب رسیده میشن.

اسکله ی قایق ها

در میانه ی پارک هم چند آلاچیق فلزی با سقف های چوبی قرار داره که معمولا پاتوق خانواده هاست. زوج های جوان و همین طور پدرها و مادرهای جوان همراه با بچه هاشون. یک شهر بازی کوچیک هم برای بچه ها در بالاتر هست.

اما در زمان حاضر در مسیرم از اسکله ی قایق های موتوری عبور کردم. یکی از قایق های موتوری که آبی رنگ بود که ظاهرا برای تعمیر به بیرون از آب و به روی ساحل منتقل شده بود. چند قدم جلوتر، زن جوانی با یک روسری نسکافه ای روی سر و بلوز و دامن بلند چین دار سفید رنگ و در حالی که طناب یک قلاده سگ تو دستاش بود در حال گذشتن از کنار من بود.

چند متر آن طرف تر چند مرد ماهی گیر چوب ماهی گیری در دست بر روی صندلی و در انتظار به دام افتادن ماهی ها نشسته بودن. جلوتر هم یک سگ نگهبان که از تشنگی و گرمای آفتاب له له میزد روی خط ساحلی نشسته بود. منطقه در سکوت و آرامش بود. اما از دور دست ها تنها صدای یک قایق موتوری به گوش میرسید که در حال عبور از طول رودخانه بود.

در منتهی الیه مسیر، جاده از آسفالتی به خاکی تبدیل میشد و چند اتومبیل هم در لبه ی خاکی جاده پارک شدن بودن. نهایتا مسیری که در پیش گرفته بودم به یک درخت انجیر پیر میرسید. چند پله در کنار رودخانه وجود داشت که به سمت پایین میرفت. چند دقیقه ای روی یکی از پله ها نشستم و استراحت کردم و به آب رودخانه که شفاف و زلال بود خیره شدم. مثل همیشه ماهی های ریز و میزه ی کف رودخانه در حال جست و خیز بودن هم دقیقا مشخص بودن. از اونجا به بعد که نشسته بودم هم جاده ی خاکی به ناکجا آباد میرسید. بنابراین طبق عادت همیشگی، مسیر رو دور زدم و از همون مسیر به سمت خونه برگشتم.

برچسب: نویسنده: مهسا نجفی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی