تمام، ناتمام من!
عصر پنج شنبه یکی از روزهای گرم تابستان با دفتر فروشرسانی بلیط قطار تماس گرفتم و صبح روز بعد برای گرفتن بلیط با تاکسی به ایستگاه راه آهن رفتم. تاریخ حرکت قطار برای سه روز بعد بود. برای رفتن به سفر عجله داشتم و چمدانم را از چند روز پیش آماده کرده بودم. لباس های ضروری سفر و یک کیف دستی پر از کتاب و دفترچه ی یادداشت و یک خودکار.
عصر روز یکشنبه ساعت هشت زمان حرکت قطار به سمت مقصد بود. هوا دم کرده و شرجی بود. یکساعت پیش از حرکت قطار، تاکسی گرفتم و به سمت ایستگاه راه آهن به راه افتادم. در یک دست چمدان و در دیگری کیف دستی شخصی قرار داشت. در بدو ورود سالن انتظار ایستگاه قطار خالی از مسافر بود. اما نیم ساعت بعد بر تعداد مسافران حاضر در سالن افزوده شد. و هر بار که قطاری از راه می رسید صندلی های سالن انتظار ایستگاه از مسافران خالی می شد.
از روی صندلی سالن بلند شدم و به سمت بوفه ای که در مقابلم قرار داشت، رفتم. یک بطری کوچک آب معدنی، یک آب میوه، چند عدد کیک و کلوچه و یک ساندویج و به همراه یک نوشابه خریداریم. و دوباره روی صندلی سالن انتظار نشستم و مشغول باز کردن درب بطری آب معدنی شدم. در همین حین به ساعت سالن انتظار چشم دوختم و گوش به بلندگوی دادهها سالن سپردم. چند دقیقه بعد با مادرم تماس گرفتم و چند دقیقه ای مشغول صحبت کردن با او شدم.
ناگهان بلندگوی سالن انتظار ورود قطار شماره 472 را اظهار داشت. سوت ورود قطار در سالن انتظار شنید شد و رفته رفته مسافران قطار شماره 472 از سال انتظار خارج شدند و به سوی سکوی بیرون از سالن و در کنار ریل راه آهن به صف شدند. مسافران داخل قطار هم از قطار خارج شدند. مامور چک کردن بلیط از قطار پیاده شد و به ارزیابی بلیط مسافرانی که در صف ایستاده بودند مشغول شد. خودم را به درب ورودی قطار رساندم، به مامور قطار سلام کردم و بلیطم را به او نشان دادم.
چمدان و کیف دستی ام را از روی زمین برداشتم و از درب ورودی قطار وارد شدم. واگن به واگن و کوپه به کوپه به دنبال شماره صندلی 15 می گشتم. پس از چند دقیقه جستجو بالاخره کوپه را پیدا کردم. دو نفر از مسافران زودتر وارد کوپه شده بودند. سلام کردم و داخل شدم. خسته و بی حوصله بودم. چمدان و کیف دستی ام را در بالاترین طبقه ی کوپه قرار دادم و همانجا بر روی صندلی شماره 15 نشستم. صندلی که درست در کنار پنجره قرار گرفته بود. به بیرون از قطار چشم دوختم. بعد از چند دقیقه سه مسافر دیگر هم وارد شدند. درب های قطار بسته شد و سوت قطار به صدا درآمد و قطار به سمت مقصد به راه افتاد.
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی