خرید بک لینک

آشوب دَرون،خاموشی،گرمای هوا و جَنگ

در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.

تمام، ناتمام من!

شدت گرمی هوا طوری شده که بعضی ساعات و در بعضی روزها نفس کشیدن سخت شده تو هوای آزاد. هوا گرم نیست رسما این خود جهنمه. آتیش میباره از آسمون. و گرد و خاک تو فضا پراکنده است. کم طاقت و بی حوصله شدم و نمیدونم چطور زمانمو بگذرونم. بی تابم و از درون آشوبم این روزها! شاید دیوونه شدم. هیچ کس نمیدونه این تو چه خبره! اما سعی کردم نشون ندم که چقدر از درون می جوشم. مثل آتشفشانی که از درون گدازه میریزه بیرون. از درون شعله ورم.

امروز صدای برخورد بمب از فاصله دور شنیدم. حتی تا همین چند دقیقه پیش. هر چند جوری شده که با شنیدن صدای کوبیدن در ماشین همسایه ها هم حس میکنی یه جایی همین نزدیکی ها انفجاری اتفاق افتاده. فعلا جنگ و بمباران تو شهرهای همجواره و اینجا خبری نیست. فقط خبر جنگه. جنگ واقعی درون منه با گرماست.

دیشب دو ساعت قطعی برق داشتیم. که تحملش برای من یکی آسون نبود. همین طور فحش میدادم. با نور چراغ های موبایل، شمع های سفید و چراغ شارژی تاریکی شب رو تو وقت خاموشی دو ساعته سپری کردیم. تو ساعات خاموشی مدام از اتاق میرفتم بیرون و برمیگشتم. تو همون تاریکی با نور شمع، شام پختم. ندیدم چه اتفاق تو ظرف میفته. ولی حسی فهمیدم غذا آماده است. هیچ سرگرمی نداشتم. بعد هم تو همون تاریکی نشستم به فکر کردن. زمان کند میگذشت. بعضی از اعضای خانواده هم با ماشین رفتن بیرون و بعد از روشنایی برگشتن. بعد از روشنایی فهمیدم که چه نعمتی داریم. نعمت الکتریسیته(برق شهری!).

این هفته چهار الی پنج بار حمام رفتم. از درون داغم. کولر و آب سرد هم عطش آدمو برطرف نمیکنه. روزانه شاید ده الی بیست لیتر آب مصرف میکنم. خودمم باورم نمیشه. کسی که تو چنین شرایطی صبور باشه باید بهش نشان لیاقت داد. ما فراتر از انسان های معمولی هستیم. و واقعا نمیدونیم کی هستیم!

رعایت اصول درست و استفاده از تجربه‌های کاربردی می‌تواند نتیجه نهایی را بهتر کند.

و جنگی که ممکنه سه الی چهار سالی طول بکشه. میگن ولی خب باید دید چه شرایطی پیش میاد. دقیقا نمیشه آینده رو پیش بینی کرد. ما آدم های جون سختی هستیم توی این گوشه دنیا. خلقت ما اساسش صبر و بردباریه. جهنمی به پا کردن و ما رو توش هل دادن. و باید بگیم همه چی عالیه. ولی باور کنید که اینطور نیست.

یه فیلم دیدم که منو به فکر واداشت تو جنگ و آشوب هم میشه شاد و خوش بود. شاید اسمش این بود: بوسه ای به وقت انفجار!

برچسب: نویسنده: مهسا نجفی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:07

صفحه بندی