که با یک جفت چکاوک کاکل دار و یه جوجه چکاوک منقار سرخ روبرو شدم. سرو صداشون بدجوری حواسمو از کتاب خوندن به سمتشون جلب کرد. هر سال فصل تابستون شاهد چنین صحنه هایی بودم.
گفت و گویی طولانی بین این سه در حال انجام بود. جوجه چکاوک نحیف که توان چندانی برای پرواز نداشت با صدای کم رمقش یه چیزایی میگفت و اون جفت که به نظر میرسید پدر و مادرش ان باصدایی جون دار که کاملا معلوم بود بالغ هستن. نمیدونم چه میگفتن و چی میشنیدن. حدود یک ربع فقط گفت و گوی بین این سه رو که شبیه به آواز بود، خوب گوش دادم.
چند باری جوجه گنجشک از این طرف حیاط به اون طرف حیاط پرواز کرد. حدود یکساعت این ماجرا یعنی پرواز در چند نقطه از حیاط ادامه داشت. اون روز گذشت و هرسه از حیاط پرواز کردن و رفتن.
تا اینکه امروز دم در خونه با لاشه ی یک جوجه گنجشک روبرو شدم. لاشه ی گنجشک مُرده پر بود از مورچه های درشت. مورچه هایی که در حال تکه تکه کردن لاشه ی گنجشک بیچاره بودن. یادم اومد که فصل زمستون هم تو جوی پر از آب بارون و دم در خونه لاشه جوجه گنجشک دیده بودم.
جوجه گنجشک ها بعد از به دنیا اومدن هر کدوم به سرنوشتی دچار میشن. بعضی از لونه شون پایین میفتن، بعضی زیر بارون و توی سوز سرمای زمستون و بعضی زیر آفتاب سوزان تابستون از دست میرن و بعضی هم پرواز کردن رو یاد میگیرن. بالغ میشن، لوله میسازن و زاد و ولد میکنن.
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی