بچه گربه ای که به اصرار وارد خونه شد. و میلی به بودنش نداشتیم. حالا شده عزیز همه! منی که ازش فراری و عاصی ام و هر بار که به اجبار و به خاطر جابجا کردنش بهش دست میزنم. میاد کنار دستم میشینه و لوس میکنه خودشو! روبروم میشینه زیر باد کولر و کم کم چشماش گرم میشه، میبنده چشماشو و میخوابه همونجا. گاهی هم با توپ کامواییش بازی میکنه. به دندون میگیره و راه میفته تو خونه. توپ کاموایی شده توپ فوتبالش. به دندون میگیره و میندازه و با دست بازی میکنه باهاش. و همین طور راه میفته تو خونه!
خُر خُر هم میکنه گاهی. صدایی که ازش شنیدم به جز میو میو کردنی که شبیه به التماس کردنه که اونم وقت بغل کردنشه. گاهی هم میشینه زیر دستام و خودشو میماله بهم. یه جورایی میگه که به محبت نیاز داره. و البته به موقع چنگ هم میندازه به آدم و با دندونای نیش گاز هم میگیره. وقتی اعصاب نداره البته همیشه نه!خاصیت گربه ها همینه. هر وقت سری به اتاق مامان میزنم. میبینم که بعد از ظهرها تو اتاق کنار مامان دراز کشیده و خوابیده. بدنشو موقع خوابیدن گاهی گرد میکنه و گاهی میکشه. دایره ای، خطی. مثلثی. و این جونور به اندازه ی یک روباه مکار و حیله گر. فعلا یکی از اعضای خانواده ماست و باید تحملش کرد. بزرگ که بشه چه شری بشه خدا میدونه!
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی