خرید بک لینک

چند ماه بعد از اتمام دوران خدمت سربازی و وقتی حس کردم، دیگه خسته از دوران خدمت نیستم. راه افتادم دنبال یک شغل. دقیقا بیست و یک ماه خدمت کردم. بدون یک روز کسری خدمت. شاید پنج یا شاید هم شش ماه! طول کشید تا به چنین احساسی رسیدم که برای کار کردن آماده ام. به شغل های متعددی فکر کردم. و فکر کردم به اینکه چی از زندگیم میخوام. چه مهارت هایی دارم و چه کارهایی میتونم انجام بدم. اوایل ناامید بودم. اون سال ها لیسانسه بودم و میدونستم شاید نتونم هیچ وقت از مدرکم استفاده کنم. همین طور هم شد. بعد از خدمت اکثر هم کلاسی های دانشگاه بیکار بودن. و دیگه حوصله شون از اوضاع سر رفته بود و بداخلاق شده بودن. تحولات همه مون از همون نقطه بود که ابتدا شد. درست بعد از اتمام دوران خدمت. وقتی فهمیدیم که دیگه بچه نیستیم. و زندگی کردن به این سادگی ها نیست. از همونجا بعضی هامون بد شدیم! بعضی همکلاسی ها که خوش شانس تر بودن با کمک آشنا و فامیل استخدام سازمان های دولتی شدن. بعضی هم وارد بازار شده بودن. به عناوین مختلفی مثل ویزیتور یا حتی به عنوان شاگرد مغازه یا فست فودی و... و من مونده بودم چه کنم؟ اولین شغلی که بعد از دوران خدمت انتخاب کردم برای فرار از بیکاری. کار تو کارخانه ی روغن سازی بود. کارخانه خط تولید روغن نباتی بود. یکی از فامیل ها واسطه بود تا به عنوان کارگر روزمزد تو شرکت مشغول به کار بشم. میگفت کارخانه محیط خوبی نداره و به درد تو نمیخوره. اما بالاخره بعد از چند ماه، با اصرار و خواهش رفتم کارخانه تا مشغول به کار بشم! محل کارخانه چند کیلومتری هم دور از شهر بود. برای رفتن به کارخانه باید ساعت ۵ بامداد از خواب خوش بیدار میشدم و تو ایستگاهی که شرکت مشخص کرده بود. منتظر اتوبوس سرویس شرکت میموندم. و معمولا هم نیم تا یک ساغت قبل بیدار میشدم. و هیچ روز هم دیر به محل کار نرسیدم. صبح که سر کار میرفتم خواب آلود بودم. معمولا صبحانه مختصری میخوردم و گاهی هم گرسنه سر کار میرفتم. اما وقت ناهار تلافی می کردم. و وقت برگشتن هم خسته و کوفته بودم. و خیلی از کارگرها همونجا روی صندلی ها از خستگی زیاد خوابشون میبرد. جوری که هر لحظه نزدیک بود از روی صندلی سر بخورن و بیفتن. باید بیدارشون میکردی تا از این اتفاق جلوگیری کنی. تعداد از کارگرها مدرک کارشناسی ارشد داشتن و تعدادی هم لیسانسه و فوق دیپلم. اکثرا قبلا جاهای دیگه هم مشغول به کار بودن. و کم کم داشتم میفهمیدم زندگی چقدر سخته شده. تو کارخانه حداقل چهار خط تولید بود. که به صورت چرخشی تمام کارگرها روی تمام خط تولید ها کار میکردن. و مسئولیت برچسب زنی روی قوطی های روغن هم با ما بود. خط تولید روغن های سرخ کردنی و خط تولید روغن جامد بزرگ و روغن جامد کوچک و خط تولید روغن پخت و پز. دودکش ها بالای سر سوله ی خط تولید کارخانه بود. و معمولا هر روز فضای کارخانه پر از دود بود.

تو محیط کار هیچ کس با دیگری رفیق نبود. و هیچ کس هم با دیگری خوب نبود. همه از هم میترسیدن چون زیرآب زن ها هم کم نبودن. هیچ کارگری چشم دیدن دیگری رو نداشت. هر کس به فکر خودش بود. این حس بی اعتمادی همه جا بود.

کارخانه روغن سازی

.........................................................

شرح زیادی در مورد پست کارخانه روغن سازی وجود داره. چون کار چندماه طول کشیده. حتی نوشتن از اتفاقات بازه ی زمانی یک هفته ای از کار تو کارخونه هم بیش از این خطوط که نوشتم میشه. ذهنم خسته بود و درگیر و نتونستم بنوسم. احتمالا بعدا بنویسم. نظم فکری هم نداشتم. اطلاعاتی مثل اتفاقاتی که تو محیط کار افتاده. و وقت ناهار خوردن. و استراحت و ماجرای سفارش لباس کار و...

برچسب: نویسنده: مهسا نجفی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 6:50

صفحه بندی