لب تابمو خاموش کردم. رفتم مسواک زدم. چراغ رو هم خاموش کردم. اومدم زیر باد کولر خوابیدم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود. که صدای چند انفجار پی در پی شنیدم. تنم لرزید. باز اینجا بمباران شده! پایگاه هوایی ارتش و همین طور نیروی زمینی ارتش و سپاه فاصله ی چندانی با خونه ی ما نداره. نتونستم بخوابم! رفتم پشت بام و نگاهی از دور به کوچه و خیابون انداختم. هیچ خبری نبود به جز عبور چند اتومبیل از خیابون. روزهای اوایل جنگ چهل روزه رو خوب به خاطر دارم، اسفندماه ۴۰۴ بود.
برچسب:
نویسنده: مهسا نجفی
تاريخ: دوشنبه
22 تير
1405 ساعت: 14:55